چگونه می توان به عنوان یک داوطلب اخراج شد

و چرا حیوانات بر انسان برتر هستند.

چهار ماه گذشته ، من به عنوان داوطلب در یک سازمان نجات حیوانات در اینجا در PNW کار کردم. اگر من را می شناسید ، گروه را می شناسید.

یک هفته پیش ، من بی رحمانه اخراج شدم.

با من تحمل کن اینجا داستانی وجود دارد.

داوطلبانه کاری نیست که من در سالهای بزرگسالی بسیار انجام داده ام. در سال 1996 ، من 16 ساله بودم و در دبیرستان Jesuit (بخوانید: The Best Katolics) در حومه شیکاگو شرکت کردم. کار داوطلبانه و مشارکت جامعه بخشهای عظیمی از برنامه درسی در مدرسه ما بود و از طریق آکادمی لویولا (و برادر من و دوستان فوق العاده باحال وی که قبلاً داوطلب سازمان زیر بودند) من کار را با Open Hand در شیکاگو شروع کردم. ما در تیم های دو نفره کار کردیم و به افرادی که با ایدز در محله های مختلف شیکاگو زندگی می کردند ، غذا دادیم. در آن زمان ، بسیاری از محله ها بهترین نبودند و همیشه در مورد زایمان ها نیز یادداشت هایی وجود داشت - سه بار ضربه بزنید ، صاحبخانه نمی داند که این فرد مبتلا به ایدز است ، بنابراین به هر کسی که بگویید با او نگویید ، من در شهر بزرگ شدم و حتی همیشه درباره قسمت تحویل واقعی کمی ترسو بودم. اما بخش هایی از مسیری که باعث عصبی شدن من شد ، از کار خارق العاده ای که انجام می دادیم و افرادی که در این مسیر با آنها ملاقات می کردیم ، غافل بودند: "هوکا-من" که به ما کارت های دستباف در کریستیمستیم یا پسر بچه ای داد که ما مک دونالد را تحویل می دادیم. وعده های غذایی مبارک به همراه غذاهایی که برای مادرش می آوردیم. این یک چشم باز و فرصتی برای تغییر زندگی بود.

من کمی در دانشکده داوطلب شدم ، بیشتر در برنامه های بعد از مدرسه در محله اما یک بار که در دنیای کار بودم ، وقتم پر از شغل ، دوستانم شد و سعی کردم زندگی بزرگسالانم را دریابم. احساس کردم وقت کافی ندارم که بتوانم آن سه کار را مدیریت کنم ، چه رسد به اینکه بطور رایگان کاری انجام دهم. از این گذشته ، من نمی توانستم بفهمم چه چیزی برایم مهم است.

تا آنجایی که می توانم به یاد بیاورم ، حیوانات در قلب من نگه داشته شده اند. من به عنوان یک کودک با عروسک بازی نکردم - با هر چیزی که حیوان بود بازی کردم ... خرس های مراقبت ، اسب کوچک من ، صدها چیزهای مختلف من ، و غیره. ما همیشه حیوانات خانگی داشتیم که بزرگ می شدیم و من همیشه بیشتر می خواستم. با بزرگتر شدن ، دوستانم می دانستند که در هنگام ایستادن من و حیوانات کجا ایستاده است ، چون همیشه می گفتم اگر یک بزرگسال ، کودک و یک سگ برای آموزش مسیرها گره خورده و قطار به سرعت نزدیک می شود ، من ابتدا سگ را نجات می دادم از آنجا که کاملاً درمانده اند ... بزرگسال و کودک انگشت شست دارند. میدانم. این یک فرضیه عجیب و غریب است ، اما همیشه نظر من را ثابت می کرد. من دوست پسرانی داشته‌ام که پیش از من سکونت دارند و غافل از اینکه ده دقیقه قبل از حیوان خانگی سگ متوقف شده بودم ، دنبال یک گربه ولگرد ، بازی سنجاب را تماشا کردم. من یاد گرفته ام که از مردم بپرسم که آیا می توانم از سگشان حیوان خانگی بگیرم و یاد گرفته ام که می خواهم از شما هم تشکر کنم - این حداقل کاری است که می توانم انجام دهم چون من هرگز با صاحب سگ تعامل ندارم. اولین کار با حقوق من قدم زدن در یکی از سگ های دوستان پدر و مادرم بود - کمی Westie به نام Butch. اولین سگی که می دانستم بزرگتر می شوم ، گرگ واقع می شود (وسواس من با سفر ناتی گان کمی شدید بود). من خودم را "سفید برفی" خیال کردم و به هر حصاری که سگ داشتم تکیه دادم و به آن رسیدم تا از آن مراقبت کنم. من با مادرم داستانهایی درباره opossum (Possie) خلق کرده ام که سالانه توسط خانه ما در خانه قدیمی ما در پارک راجرز لانه می شود. همستر ، سرکه و سگ من ، اوووک بخشی از یک باند مخفی بودند که شامل یک مار خیالی و بهترین دوست همستر من ، چی ووا (شما آن را حدس زده اید ... یک چیهواوا خیالی) و پسر بودند که خودشان را دچار مشکل کردند. ایش

همه اینها را می گویم زیرا وقتی صحبت از داوطلبانه می شود ، انتخاب واضح برای من ، حداقل در سطح داوطلبانه ، این بود که کاری با حیوانات انجام دهم. با این حال ، هنگامی که می بینم حیواناتی که دچار اضطراب و ناراحتی می شوند ، سخت است ، احساسات خود را کنترل می کنم. من در باغ وحش ها بارها بیشتر از آنکه بتوانم حساب کنم گریه کردم. وقتی پسرم از کالج برای انتخاب یک سگ به انجمن Humane رفت (توجه داشته باشید: من توصیه نمی کنم که یک سگ را در کالج انتخاب کنید ... .اما جان و من چندین بحث در مورد شپرد / روت / پیت داشتیم که می خواهیم نظامی بگیریم) من برای مادس آموزش دیده ام تا با او به مدرسه بروم) من تمام وقت که در آنجا بودیم گریه کردم زیرا نمی توانستم تصور کنم به او کمک کند فقط یک نفر را انتخاب کند. وقتی من و جان دکمه هایی را برای مدلین انتخاب کردیم ، لیستی از بچه گربه های 3-4 نفری را که می خواستیم ببینیم داشتیم ، اما همانطور که شانس آن را داشت ، دکمه ها اولین کسی بود که به ما اجازه بازی داد و البته این همان کسی بود که با او به خانه رفتیم ... .هیچ کس یک بچه گربه را عقب نمی گذارد!

من همچنین می دانستم که اگر داوطلب یک سازمان باشم که حیوانات اهلی گزینه ای برای پذیرش و آوردن خانه باشند ، ما دائماً به چیزی که قبلاً یک مقدار حداکثر از حیوانات در شهرک خانه ما در شهر بود اضافه می کنیم. سه گربه و یک سگ ما را کمی در حد راحت خود قرار می دهند اما به معنای واقعی کلمه کسی وجود ندارد که مانع ورود من شود.

همه اینها را می گویم ، زیرا چند ماه پیش ، بهترین فرصت داوطلبانه را برای خودم پیدا کردم. در نجات نه چندان دور از خانه من بود که عمدتاً با نوع خاصی از حیوانات مزرعه کار می کرد. بسیاری از آنها. که من می توانم مراقبت از. و عشق به و حیوان خانگی و صحبت کردن از همه سنین از همه اندازه و با ذهن منطقی می دانستم که نمی توانم یکی از آنها را به خانه برسانم (گرچه قلبم احساس متفاوتی داشت). بعد از اولین تمرینم ، من کاملاً عاشق کل سازمان و تک تک حیوانات موجود در آن ملک بودم. یادم است که بعد از آن روز اول با مادرم در راه خانه تماس گرفتم و تقریباً گریه کردم بسیار از آن هیجان زده شدم. علت خود را پیدا کرده بودم. چیز من

در هفته های بعد ، من به طور متوسط ​​حدود دو بار در هفته شروع به نجات کردم. مدلین و جان درگیر شدند. ما به تعطیلات رفتیم. هرکسی برای کریسمس نجات یافت. یک بار کمکهای مالی انجام شد و بعد شروع کردیم به اهدا کنندگان ماهانه. متن بین شخصی که در آن مزرعه خاص اداره می شد - ابتدا در مورد شیفت ، اما در مورد شغل وی ، چک کردن در هنگام بیمار بودن ، چک کردن روی حیوانات بیمار یا زخمی ، مبادله شد ، عکس هایی از حیوانات ورودی به من ارسال شد ، عکس بچه ها از برخی از مورد علاقه های من ، و غیره. یک دوستی آغاز شده بود. من یکی از پنج داوطلب بودم که (به طور قابل توجهی) در هدیه کریسمس خود کمک کردم. شوخی هایی در مورد نحوه قرار گرفتن اردوگاه املاک وی در بهار امسال ساخته شد تا به همه حیوانات جدید کمک کنم. بحث و گفتگوهای سطح بالا در مورد جان بود و من املاک را در نزدیکی نجات می خریدم. من مسئول برنامه ریزی یک رویداد جمع آوری کمک های مالی در تابستان قرار گرفتم. به من اعتماد کردم که به تنهایی روی ملک کار کنم.

در روزهای بد ، جان به من نگاه می کند و می گوید هی ، شما فردا نجات دارید - این به شما تشویق می کند درست است. من آن حیوانات را دوست داشتم با بعضی از آنها پیوند برقرار کرده بودم. من با بعضی از آنها روال داشتم. ساعت ها در حالی که در شیفت های خود بودم با آنها چت کردم. ساعتها در خانه با آنها صحبت می کردم و کاملاً صریح با هر کسی که گوش می داد. من واقعاً چیزهایی را پیدا کرده بودم که مرا خوشحال تر می کرد - گذشته از جان و مادس. هیچ چیز نمی تواند بالای آن باشد. نمی توانستم شانس خود را در یافتن این چیزهایی باور کنم که بخش های زیادی از روح من را پر کرده است.

سپس خطای مهلک را در اعتماد به گالی که آن مزرعه را اداره می کند و داوطلب دیگری مرتکب شدم. از طریق مذاکرات پشت سرم ، تصمیماتی درباره من و زمان حضور در نجات گرفته شد بدون اینکه در ابتدا درباره هر چیزی درباره من یا سوال بپرسم. به من گفته شد که چگونه احساس می کنم مبتنی بر شنوایی باشم و سپس ماهانه دو بار به آرامی کشیده شده و به سمت تغییر حرکت دهم. این همه از طریق متن برای بوت شدن انجام شد. مبادله چیزی شبیه به این صورت گرفت:

دختر نجات (RG): سلام. شما ناراحت کننده هستید هر دوشنبه دیگری که می توانید انجام دهید یک تغییر است.

من: ها؟ من تقریباً هشت بار در ماه آمده ام. احساس می کنم ماهانه دو بار سیلی زدن در صورت است. من ناراحت کننده نیستم

RG: مردم به من گفتند که ناراحت هستید. اما ما می توانیم شیفت عادی شما را عملی کنیم. من نکات و استراتژی هایی را برای شما بیان می کنم.

من: باشه ... من ناراحت کننده نیستم اما عالی من تغییر منظم خود را می خواهم. و متعهد هستم و عاشق مسئولیت. من عاشق حیوانات هستم این خوشحالی من است

RG: سفر خوبی داشته باشید!

من: هیچ چیز - شوکه شده - تمام روزهای بعد از ظهر و عصر گریه می کردم به جای اینکه با دخترم وقت بگذرانم قبل از اینکه هر دو در سفرهای جداگانه ای ترک کنیم.

یک هفته بعد RG: ما تغییر شما را پر کرده ایم. با تشکر از کمک شما.

من چی؟ لطفا این کار را نکنید.

RG: هرگز پاسخ نمی دهد یا دوباره از آن شنیده می شود.

من: روزهای بعدی را می گذراند تا گریه کند ، تکان بخورد ، گیج شود ، عصبانی شود. این مسئله را شروع کردم که برخی از افراد به آنها اعتماد کردم و آنها را دوست داشتم و فکر می کردم که با آنها دوست می شوم ، آشکارا با روابط بین فردی ، ارتباطات و درگیری ارتباط دارند. شروع کردم که چیزی که بسیار شگفت انگیز بود بی رحمانه از من دور شد. به معنای واقعی کلمه بدون دلیل.

و این نتیجه زمان من در نجات است. کسی که فکر می کردم با او دوست می شوم ، کسی که فکر می کردم اشتیاق و تعهد و عشق واقعی من به حیوانات و سازمان را مشاهده کرده است ، فقط مرا کاملاً و از کنار آبی بریده است. قلبم را شکست. قلب خانواده ام را شکست.

آیا اینجا درس است؟ شاید. آیا می دانم چیست؟ جواب منفی. شاید داوطلب نشوید؟ اینکه مردم بدون هیچ گونه پشیمانی و ملاحظه ای به دیگران آسیب می رسانند؟ گفتگوهای طولانی با متن ندارید؟ راستی ، من نمی دانم

چیزی که من می دانم این است که اکنون که من همه اینها را نوشتم ، من این داستان را منتشر می کنم و می خواهم شکمی که غم و عصبانیت در قلبم در حال حاضر داشته است را امتحان کنم و آزاد کنم. من ساعت ها و روزهای زیادی را صرف این موضوع کرده ام که می توانستم روی دختر و شوهرم تمرکز کنم - دو نفری که همیشه در آنجا بوده اند و چراغ واقعی من هستند.

دلم برای حیوانات تنگ شده است. دلم برای چهره های مسخره و توانایی آنها برای تشویق مرا در روزهای کم تنگ شده است. من نمی دانم که من به آنها عشق می ورزیدم و با مهربانی که قبل از رسیدن به آنها نجات پیدا نکردم ، با آنها رفتار کردم. من می دانم که آنها در نجات دست بسیار خوبی دارند. فقط آرزو می کنم که بتوانم آنجا هم باشم.