یادم نمیاد چطور شاد باشم

من حسودم. من نسبت به شما حسود هستم که خیلی خوشحال و خنده به نظر می رسید ، گویی چیزی واقعاً شادی شما را به همراه دارد. من واقعاً به شما حسادت می کنم ، کسی که می داند چه کاری انجام می دهید و برای چه هدفی است. من می خواستم تو باشم که هر سختی را تحمل می کنی و هنوز هم موفق شدم کارهای شگفت انگیز را انجام دهم فقط به این دلیل که دوست داشتی. من می خواستم شما باشم که زندگی خود را به حداکثر ظرفیت خود گذرانده اید.

احساس می کنم دائم به خودم دروغ می گویم. من فقط به خودم می گفتم که برای تکمیل آنها باید کارهای زیادی انجام دهم. اما من از خودم نپرسیدم که با اتمام کار چه می توانم بدست آورم. ممکن است به نظر بیایم که همیشه مشغول کار هستم و چندین کار را همزمان انجام می دهم ، اما هیچ ایده ای ندارم که چرا خودم را مشغول نگه داشتن خود می کنم. من یک اصل دارم ، من همیشه باید چیزی در جریان باشم وگرنه همه بهم می خورد و در واقع مرا می کشد.

من می دانم که چگونه لبخند بزنم ، چگونه بخندم ، چگونه احساس آرامش می کنم. اما چگونه شما "خوشحال" می کنید؟ انگار جایی برای من باقی نمانده است که تقریباً همه چیز را حس کنم. می توانم عصبانیت و خستگی را احساس کنم ، اما چرخ چه موقع چرخش خواهد کرد؟ من دیگر نمی خواهم اینجا باشم.

چرا باید زنده باشیم؟ باید یک هدف از آن وجود داشته باشد من شک دارم که خداوند واقعاً این امتیاز را برای داشتن یک روح از ما به ما داده است. ما واقعاً باید کاری کنیم جز اینکه در این مکان جهنم افسرده شویم.

من نمی دانم که چرا من هرگز با کسی اعتماد نکردم ، حتی اگر می دانم که می توانم روی آنها حساب کنم. اما انجام این کار سخت است.

من واقعاً نمی دانم چرا هنوز زنده ام.

اگر کسی از من سؤال کرد ، "رویای شما چیست؟" من جدی جواب خواهم داد ، "دوباره چیزی را احساس کنم."

جدا از همه گیری های اتفاق افتاده در حال حاضر ، من خوشحالم که به خودی خود فضا داده ایم. لطفاً ایمن باشید